تبليغاتX

explorer blog

از این گریه چه میدونی؟نه دردمی نه درمونی

آرام گریستم و تو فقط قلطیدن بلور اشکها را بر گونه های خیسم تماشا کردی، خواستم دستانت را بگیرم اما گویی توان خود را از دست داده اند. نگاه کردم و هیچ نگفتم. تنم لرزید، سستی را در تمامی بدنم حس کردم. اشکهایم گویی با تنم فرو میریزند. ریختن اشکهای من مانند درختیست و بی تفاوتی تو همانند هیزم شکن. هیزم شکن بر تن درخت میکوبد و درخت تنها تکه تکه شدن خود را میبیند و بی حرکت با سکوتی عمیق می ماند. به تو نگاه کردم، هیچ نگفتم و تنها آرام گریستم. شاید در فکر باطل آنکه خواستن من به تزویر است اما، ذره ذره آب شدنم را ندیدی تا ازاین خیال باطل دست برداری. تنها سیل اشکهای مرا دیدی و بس. نفهمیدی که آخرین نفسها در گلویم میشکند و شعله تنهایی آتشی بر پیکرم میکشد این اشکهای من نیست که تن خود بر زمین میکوبد بلکه ذره ذره وجود من است که آب میشود و میریزد. دوباره نگاه کردم و اما با هق هق آرام زیر لب گفتن به سختی، نرو. کاش میشنیدی اما انگار که تو نه میبینی نه میشنوی. باز مات تصویر تو و مات آخرین نگاه تو. با خنده سنگینت بر لب در حالی که میشکستم روی به من گفتی دوستت ندارم. شعله وجودم شعله ور تر شد. اینبار نگاه ملتمسانه ام بر دستان تو بود و نگاه گذرای تو ترکه ای بر تن من بود که به عمق وجودم می نشست. کاش میدانستی در دلم چه غوغاییست، کاش میدانستی تو تمام وجودم بودی و در رفتن تو گویی که مرا به خاک میسپاری. خوشبختی از آن تو، روزهای شیرین مال تو، سهم من از آنها حسرت و تنهاییست. در آخرین لحظات به هنگام رفتن تو، تنها یک کلمه بر زبانم جاری شد که به سختی آرام گفتم،

                                                  تا ابدیت دوستت دارم...

برای آخرین بار

فقط به شوق دیدار برای آخرین بار
به سوی تو می آیم به سوی آخرین یار
شوق وصال دارم ترسم ز روز دیدار
ترسم که خواب بینم شوم یه لحظه بیدار
برای دستان تو غرورم رفته بر باد
از این شکستن من چیزی نمانده در یاد
دست تو با تن من شبیه درد و مرهم
خواهم شوم یه بیمار تویی دوای دردم
چیزی ز ماندن بگو دستم بگیر تو آرام
به چشم من نگاه کن ببین که بی تو تنهام
در خلوت تن من تنها تو ماندی و بس
برس به داد این تن فقط تویی فریاد رس
ز درد رفتن تو چه قصه ها شنیدم
جهان به پیش من بود تنها تورا بدیدم
باور نمیکنم من ز من تو دست کشیدی
تنها در اوج باور نا رفیقانه بریدی
برای اثبات عشق این آخرین تلاشم
روح و تنم مال تو نذار از هم بپاشم
اما خدا میداند تلاش من بیهودست
خاری سهم من شد دیگرتورفتی ازدست

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:43 |
اینم یکی دیگه از دکلمه و شعرای خودم تقدیم به...

کاش سکوتم امشب مرا به آرامش می رساند کاش لحظه ها  سخت و عزاب آور نمیگذشت چقدر سخت است بی صدا فریاد زدن در سکوتی مبهم. در خلوت و سردی تنم دستانی را حس میکنم گویی که در تنم جاریست  کاش میتوانستم لمسش کنم کاش میتوانسم در آغوشش بگیرم اما نمیتوانم میدانم آرامش برایم رویاست اما به این رویا دل خوش میکنم. تنم مثل درختیست هر که آمد خطی کشید بر تنم و رفت اما یکی آمد با خنجرش قلبی کشید و رفت میسوزد تنم از زخمش اما دیوانه وار میپرستم این زخم را.

ما همه در خوابیم بزرگ و رویایی
یکی همیشه خندان است یکی تنهایی
آنکس در غم بود طلب میکرد بیداری
مثل قاب پنجره در کنج دیواری
آنکه لبخند زد دلی سرخوش داشت
همه چیز را شادی همه را خنده میپنداشت
یکی خواب را زیبا و شیرین میدید
دیگری که غمگین بود گل حسرت میچید
یکی خواب برایش کابوسی ترسان بود
همیشه میترسید همیشه لرزان بود
یکی ز برق این رویا چشمانش کور بود
در فکر بردن ، دل ز خدایش دور بود
یکی به فکر ماندن در این رویا بود
بازیچه لبهایش خدا خدا خدایا بود
یکی در فکر فرار همه روزه سر میکرد
جامه ای بر تن داشت با گریه تر میکرد
آنکه لبخند میزد نقاب بر صورت داشت
زیر نقاب تزویرش گلهای حسرت میکاشت
ما کی شویم بیدار از خواب و ازاین رویا
هر یک به نحوی غمگین هر که یه جور تنها

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 5:59 |
سلام دوستان گلم اومدم دوباره آپ کنم ببخشید که نتونستم سر بزنم بهتون قول میدم جبران کنم و زودتر آپ کنم یه شعر فوق العاده قشنگ البته از نظر خودم نوشتم واستون امیدوارم خوشتون بیاد.

برای خواب معصومانهء عشق
كمك كن بستری از گل بسازيم
براي كوچ شب هنگام وحشت
كمك كن با تن هم پل بسازيم
كمك كن سايه بونی از ترانه
برای خواب ابريشم بسازيم
كمك كن با كلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازيم
بذار قسمت كنيم تنهاييمونو
ميون سفرهء شب تو با من
بذار بين من و تو ، دستای ما
پلي باشه واسه از خود گذشتن
تورو ميشناسم اي شبگرد عاشق
تو با اسم شب من آشنایی
از اندوه و تو و چشم تو پيداست
كه از ايل و تبار عاشقایی
تورو ميشناسم اي سر در گريبون
غريبگی نكن با هق هق من
تن شكستتو بسپار به دست
نوازشهای دست عاشق من
به دنبال كدوم حرف و كلامی
سكوتت گفتنه تمام حرفاست
تورو از طپش قلبت شناختم
تو قلبت قلب عاشقهاي دنياست
تو با تن پوشي از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آينه بردی
چرا از سايه های شب بترسم
تو خورشيد و به دست من سپردی
كمك كن جاده هاي مه گرفته
من مسافرو از تو نگيرن
كمك كن تا كبوترهای خسته
روی يخ بستگي شاخه نميرن
كمك كن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربوني رو بگيريم
كمك كن تا برای هم بمونيم
كمك كن تا برای هم بميريم

بذار قسمت كنيم تنهاييمونو
ميون سفرهء شب تو با من
بذار بين من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

 

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 0:12 |
سلام میکنم به همه دوستان عزیزم خوب اول اینو بگم خیلی زود گذشت و یه عذر خواهی چون من قول دو ماه رو داده بودم ولی دیرتر اومدم واقعا منو ببخشید. تجربه خوبی بود هم سخت گذشت و هم خاطره انگیز ولی تو این مدت متوجه خیلی چیزا شدم که بگذریم. بازم مثل همیشه حرفای دلمو تو شعر گفتم. امیدوارم خوشتون بیاد.

دلتنگم

            همین... 

                                  منم منم به خدا این منم كه سينه كوه

                                   به تنگ آمده از اشك و آه و زاري من

                                    ز کوه هر چه بپرسی جواب می گوید

                                     گواه شبهای بی قراری من

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 21:20 |

شب آخر است دل دلا چه داری که به زبان آوری 

                                   چه داری که گویی از آن خاطرات یاد آوری؟


سلام میکنم  به همه دوستان وتشکر فراوان میکنم از عزیزانی که تو این مدتی که وبلاگ نویسی میکردم همراهیم میکردن و یه لحظه تنهام نزاشتن.این نوشته ها تا دو ماه دیگه  آخرین نوشته های من خواهند بود چون دیگه نیستم که بخوام ادامه بدم و باید برم خدمت سربازی. البته بعد دو ماه فکر میکنم دسترسی به اینترنت داشته باشم و دوباره آپ کنم خیلی ناراحتم از اینکه هر چی غم و غصه هست با خدمت من شروع میشه ناراحت کننده تر از همه اینکه خاله مهربونم خاله ای که شبهای تنهاییم شبهای غصه شبهایی که واقعا غمگین بودم آرومم کرد و به جرات میتونم بگم ایشون بود که منو زنده نگه داشت داره از مشهد میره تهران واقعا ناراحت کننده ترین خبری که میشد به من داد همین بود . این اشعارو عاشقونه تقدیم میکنم به این عزیز که واقعا برام زحمت کشید ایشونو من قلبن دوستشون دارم  و واسه دوباره دیدنش لحظه لحظه بی تابی میکنم. درسته خیلی چیزامو از دست دادم ولی خیلی چیزای با  ارزش تری به دست آوردم بیشتر از این ادامه نمیدم چون گریه امونم نمیده.

بی تو بسر نمیشود
بی همگان به سر شود  بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم  جای دگر نمیشود
بی تو برای شاعری  واژه خبر نمیشود
بغض دوباره دیدنت  از تو به در نمیشود
فکر رسیدن به تو  فکر رسیدن به من
از تو به خود رسیده ام  این که سفر نمیشود
بی همگان به سر شود  بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم  جای دگر نمیشود
دلم اگر به دست تو  به نیزه ای نشان شود
برای زخم نیزه ات  سینه سپر نمیشود
صبوری و تحملم  همیشه پشت شیشه ها
پنجره جز به بغض تو  ابری و تر نمیشود
بی همگان به سر شود  بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم  جای دگر نمیشود
صبور خوب خانگی  شریک زجه های من
خنده خسته بودنم  زنگ خطر نمیشود
حادثه یکی شدن  حادثه ای تازه نبود
مرد تو جز تو از کسی زیر و زبر نمیشود
به فکر سر سپردنم  به اعتماد شانه ات
گریه بخشایش من که بی ثمر نمیشود
همیشگی ترین من  لاله نازنین من
بیا که جز به رنگ تو دگر سحر نمیشود
بی همگان به سر شود  بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم  جای دگر نمیشو



از خواهر عزیز ساناز عزیزم که واقعا منو یاری کرد و با مهربونیاش واسه من یه خواهر به یاد موندنی شد  کمال تشکر و از ایشون دارم واسه این عزیزم آرزوی موفقیت میکنم و همینجا میگم که این آبجی عزیزمو خیلی دوستش دارم.



این آخرین اشعارو برای دل خودم خاله عزیزم

هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم
خدا خدا خدایا اگر به کام من جهان نگردانی جهان بسوزانم
اگرخدا خدایا مرا بگریانی من آسمانت را زغم بگریانم
منم که در دل ز نام و رادی فسانه ها دارم منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بعد عشقی هرگز نمی بندم
دنیا فروغ آرزوها که رنج جستجو رو پایان تویی
تو بیا که بی تو آه سردم که بی تو موج دردم درمان تویی
منم که در دل ز نا مرادی فسانه ها دارم منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم

به خاطر او...

گوشه ای نشسته گیتار میزند
مردی که سر نوشت مرا جار میزند
گاهی درآن فضای پراز التهاب و دود
گلبوسه ای عمیق به سیگار میزند
دستان پینه بسته اش انگار خسته اند
اما فقط به خاطر او تار میزند
هر وقت فکر میکند آخر چرا سکوت
محکم سری به سینه دیوار میزند
پایان کار او غزلی ناتمام و بعد
خود را به پای قافیه ها دار میزند!


تک تکتونو دوست دارم و واستون آرزوی موفقیت میکنم

 مینویسم برای آخرین بار
                               با اشک حسرت                                    خدا نگهدار...

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت 9:58 |

اینم یکی دیگه از شعرای خودم

تو دوباره آمدی

تودوباره آمدی تا در خلوت تنهایی من
سهمی از سکوت و آرامش شب ببری
تو دوباره آمدی در فکر اینکه  بتوانی
دل شکسته ام را دوباره ارزان بخری
دوباره آمدی تا شکستن من در خودم
مثل  لحظه های تاریکم  تکرار شود
آمدی تا زخم های کم اما کهنه وعمیق
دوباره جان بگیرد وبرتنم بسیار شود
آمدی تا در سرگرمی  تو دوباره باز
من آن شهزاده  تاریکی  وغم  شوم
تا بشکنم و آرام آرام بر خاک نشینم
تا هک شود قصه غم برقلب و پیکرم
آمدی تا شب گریه ها دوباره زنده شوند
بدان که زنده شد اشک چشمانم جاریست
چشمان تو را برای یک عمر طلب کردم
دست از طلب گشودم که مرا غم کافیست
تو آمدی تا  دوباره  باز بگیری از من
آرامشی که بسیارسخت به دست آوردم
به خداقسم زغمم دل سخت سنگ گریست
بی وفای سنگدل مگر با تو چه کردم
اما به تو میگویم که سهم من تنها ز تو
شبهای تاریکی که آکنده از بی قراریست
من ز تو چیزی طلب نخواهم کرد اما
همین زخمهایت برایم حکم یادگاریست
من زتو بی خبر بودم وباورت داشتم اما
تو زخود با خبربودی اینگونه بی قراری
نمیدانم چرابامن چنین کردی که گرفتارم
چرا به دلم  تلنگر زدی که دوستم داری
راه منو تو از روز اول ز هم جدا بود
تو دوباره آمدی من  ندارم آرام و قرار
به خود خدا قسم کمرم طاقت شکستن ندارد
به دست فراموشی میسپارمت و خدانگهدار
+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 6:41 |
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
بر من نفسی نیست ، نفسی نیست
در خانه کسی نیست
نکن امروز را فردا
بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما
در این دنیا کسی چیزی نمی داند
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسی نیست
نکن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار
دلم را از زمین بردار
در این دنیای وانفسا
تویی تنها ، منم تنها
نکن امروز را فردا ، بیا با ما ، بیا تا ما
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در این دنیای نا هموار
که می بارد به سر آوار
به حال خود مرا نگذار
رهایم کن از این تکرار
آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است
حیثیت این باغ منم
خار و خسی نیست 
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 9:56 |

خیلی سخت آدم نتونه حرفای دلشو بیان کنه و خالی بشه بعضی وقتا آدم حرفاشو نمیتونه بگه و از گفتنش عاجز واسه همین روی به شعر میاره و درداشو از زبان شعر بیان میکنه. منم حرفای دلمو تو شعر بیان میکنم البته نا گفته نمونه این شعر من نیست چون من در حدی نیستم که بتونم همچین شعری بگم و کوچیکتر از این حرفام ولی تمام درد من تو این شعر خلاصه شده.

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازیه موجا قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سر نوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
منو دل اما نشستیم چشم براهت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه غعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای میمونم

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 1:50 |

اینم یکی دیگه از دکلمه و شعرای خودم. شمع باشید نه شعله اینو واسه کسی مینویسم که منو به دست تباهی سپرد.

و این است بازی شعله و سوختن شمع .چه شگفت انگیز شعله میخیزدو شمع میسوزد چه زیبا شعله جشن را گرما و روشنایی میبخشد.شمع میداند که میمیرد خودش را میمیراند تا شعله شعله ور شودتا شعله به زیبایی رسد تا شعله به اوج رسد شمع میسوزد تا شعله حضورش را در جشن  به اثبات رساند. رقص شعله ها و شادیش به قیمت تباهی شمع و به فنا رفتنش تمام میشود. شمع میسوزد و ز شادی شعله شادمانست گلایه نمیکند و آرام میسوزد. میبینم لبخندی که با آتش بر لبان شمعها پیوند میزنند. اما چه کس خواهد دید این سوختن شمع را؟ شادیه شعله ها و تباهی شمع را؟ چه کس گفت شمعی سوخت تا جشن به پا باشد؟ چه کس فهمید لبخند دروغین شمع را؟ همه ز شعله سپاسگذاری میکنند و گویی شمعی نبوده همه شعله را زیبا وصف میکنند. میبینم که شعله تمسخر کنان با لبخندی لبریزاز زهر روی به شمع میگوید ببین این منم که روشنایی میبخشم تو فقط خموشی این منم که زیبایی میبخشم و تو ساکت و گریانی این منم که حرارتم جشن را گرم کرده اما تو سردی. سکوت شمع نشان از آن نیست که شمع جوابی برای زخم حرف شعله نداشته باشد او خواست که با سکوتش شادی شعله به تلخی نگراید.
این شمع است که آرام آخرین بازمانده بدنش را در اختیار شعله میگذارد تا شادیه شعله بر هم نخورد تا شعله جان بیشتری بگیرد.
زمزمه شمع را چه کس میشنید که آرام زیر لب با بغض میگوید شعله شادیه تو روشنایی تو زیبایی تو از من است اگر من نباشم تو هم نیستی اما این حرفها زیر لب زمزمه میشود هیچکس نمیشنید و آرام شمع میسوزد با سکوت، و از هم گسسته میشود...

شعله سوزان به شمع گفت
من نباشم تو کجا زیبایی؟
در دلش خنده کنان شمع گفت
شعله زیبا تو خود از مایی


و اینک این منم در جشن شمعها و بازی شعله ها . منم آن شمع سو.زانی که به تو زیبایی و گرما بخشید ودر مقابل تمسخرت سکوت میکند و به شادیه تو شاد است وخود میسوزد و تویی آن شعله که با زهر کلام مرا به تباهی خواهد کشید.

امشب باز بغض همیشگی گلویم را میفشارد
امشب  دلم  دوباره رو به گریه ره میسپارد
هجوم خاطرات بر من براین پیکرزهرمینشاند
بغض گلویه شکسته ام مرا تا مرز مردن میرساند
فکر با تو بودن وحال اینگونه بی تو تنهایی
نمیگذارد برسانم امروز تاریکم را به فردای روشنایی
بند بندم لبریز از تو بود و حال بی تو از هم گسستم
گریزی نیست از این تنهایی این منم که در خود شکستم
تو خوش باش  باهر که هر جا بی من نشستی
زندگی به کامت شاد باد هر جا بی من که هستی
من بازیچه ای ناچیز بیش  در دستان تو نبودم
زد چشمانت قصه ای تلخ ذره ذره بر تار و پودم
ز تو سپاسگذارم که زندگیم را برای لحظاتی شاد کردی
زندگیم رو به سامانی بود امابه یک شب بر باد کردی
فقط بگو با خاطراتت چگونه بی تو شب گریه سر کنم
شب تاریک و تنهایم را چگونه بی تو سحر کنم
بگذر زمن تو هم بگذر همانگونه که دنیا گذشت
خاطرات زپیش چشمانم رفت و یه لحظه بر نگشت
شاید باز ز سوی خدا آزموده شد تن خاکی بی گناهم
همدمی نمیبینم خدایا تو باش مثل همیشه تکیه گاهم

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 0:41 |

love youاینو عاشقونه تقدیم میکنم به مادر عزیزم مادری که دلیل زنده بودنمه مادری که به من زندگی بخشید. دستان گرمشو میبوسم و از همینجا داد میزنم مادرم روزت مبارک دوستت دارم با تمام وجود میپرستمت. خدایا تو خودت میدونی تکیه گاهم بعد تو مادرم پس عمری طولانی و با عزت بهش بده که تکیه گاهمو از دست ندم. مادرم دوستت دارم.

اینم یکی دیگه ازشعرای خودمه تقدیمش میکنم به تک گل آفرینش هستی.

ای تو ای جلوه تازگی باغ امید
نقش مهربانیت را با کدامین قلم باید کشید
ای که دستانت گرمت برایم از بهشت رسید
ای که دنیا مهربان تر از تو نداشته و ندید
تو برایم عشق و هستی را معنا بخشیدی
تو برایم از عرش کبریایی خدا رسیدی
آن خدای یکتا  را من سجده زنم
 که تورا بخشید به من مادرم
تو از زمین به عمل نیامدی تو از بهشت رسیدی
خدا هم چنین نقشی نزد نقش مهربانی که تودردلم کشیدی
در تو چه جای گرفته که اینگونه غمخواری
جوابی در برابر لطفت ندارم جز شرمساری
غمگین مبینمت نبینم روزی که دلت آزرده شود
خدایا جانم بگیر روزی که  لاله پژمرده شود


 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 6:45 |

ساده بودی مثل سایه مثل شبنم رو شقایق
مثل لبخند سپیده مثل شب گریه عاشق
بی تو شب دوباره آینه روبرویه غم گرفته
پنجره بازه به بارون من ولی دلم گرفته
واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم
عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می سرودم
از تو می سرودم
وقت راهی شدن تو کفترا شعرامو بردن
چشام از ستاره سوختن منو به گریه سپردن
رفتی و شب پر شد از من از منو دلواپسی ها
رفتی و منو سپردی به زوال اطلسی ها
واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم
عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می سرودم
از تو می سرودم..........

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 17:6 |
نمیدونم اینم یه درد و دله یا حقیقت ولی وقتی بیشتر به زندگی نگاه میکنم میبینم هم دردو دل هم حقیقت.وقتی نگام یه زندگی و فراز و نشیباش خیره میشه اینو از ته دلم فریاد میزنم کاش حداقل لحظه شکستن بی صدا بود کاش حداقل گریه اشکی نداشت تا وقتی میشکنی وقتی گریه میکنی کسی متوجه نشه و خلوت تنهاییتو به هم نزنه و تو به خاطر اینکه کسی متوجه نشه مجبور نشی درداتو اشکاتو پشت یه دروغ پنهون کنی و عشقتو عشقی که به بزرگیه یه کوهه انکار کنی. ولی افسوس که گریه لبریز اشک شکستن اونقدر پر سرو صداست که تا عرش خدا صداش میره. میدونم سخته میدونم ولی جز سوختن و ساختن کاری ازت برنمیاد .وقتی دردو دلت رو رو یه تیکه کاغذ مچاله شده بیان میکنی و از دردات واسه خودت میگی تا فقط خودت واسه خودت اشک بریزی میدونم دل قلمی که مینویسه به درد میاد آخه درد عشق درد کمی نیست شاید به زبون گفتنش آسون باشه ولی به دوش کشیدن این بار سخت تر از به دوش کشیدن دنیاست. قلمی که کارش نوشتن به این جملات وقتی میرسه وقتی از زبون تو مینویسه ((خدایا خدایا کجایی پس چرا نمیبینی منو)) قلم بغض میکنه قلمی که دلش از چوب سخته قلمی که درد رو حس نمیکنه از درد عشق میشکنه پس به دل اون عاشق چی میگذره. خدایا کی جواب این دلای شکسته رو میده کی خدایا کی؟

اینم یکی دیگه از شعرای خودم امیدوارم آسمون دل هیچکس ابری نشه. 

هر که با ما یار بود عاقبت مارا از هم گسست
نقش غم  برچهره  زد و به خاطرات پیوست
بی وفا بود و وفا نداشت هر که با ما یار بود
قامتم شکست یاری که به تزویر غمخوار بود
دل سوخت و اشک ریخت هر که روزگارم را بدید
بر قلم زد صد نقش، نقش تباهی ها کشید
نقشی ز داغ و تیره از سودای غم
وقتی کشید بغض غم کرد حتی قلم
دل بی جان قلم از غم شکافت
جز به رنگ غم بر صفحه حتی نیافت
قلم از من از روزگارم حکایت میکند
بر هر سطر که مینویسد در دل شکایت میکند
قلم مینویسد گذشته را چه بد چه خوب چه زشت
حکایت غم نیست برگه ای نا چیز از این سرشت
پرسیدم ز او بر زمین هستیم از غم چه کشت
بغضش شکست آرام گریست و چنین نوشت
خاطرات تلخ زد بر روزگارم هر که با ما بود
گلایه ز هیچکس نیست این رسم دنیا بود

 

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 17:34 |
ز داغ دل بر آشفتم خدارا

                              ز حسرت خون چکیدم عرش کبریارا

بر پرده آسمان زنم از کین صد چنگ

                             تا که بینم دل بی کینه خدارا

 

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 16:46 |
یه نیمکت تنها یه شعله خاموش
یه لحظه یک رویا منو تو در آغوش
یه یادگار از عشق رو تن درخت بید
یه قصه کوتاه ای وای از این تقدیر
بگو منو کم داری بگو
بگو کمی غم داری بگو
بگو توهم بی قراری یه لحظه آروم نداری
مثل یه ابر بهاری  بگو که هر شب میباری
بگو که دلت برام تنگ شده
همون دلی که میگن از سنگ شده
بگو دیگه طاقت نداری
اشک توی چشمام بیاری
بگو منو کم داری بگو
بگو کمی غم داری بگو
بگو که نامه هامو خوندی
بگو که برام دل سوزوندی
هق هق گریمو شنیدی
بگو که اشکامو دیدی
بگو  دلت برام تنگ شده
همون دلی که میگن از سنگ شده
بگو دیگه طاقت نداری
بگو منو کم داری بگو
بگو کمی غم داری بگو

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 17:29 |
خداوندا تو این زمونه تنهایی تو این گرداب گناه تو این خلوت فریاد و سکوت غم همیشه با زمزمه اسم تو توان پایداری میابم همیشه با نام تو آرامش همچو شاخه ای از دریا که به برکه میریزد به قلبم جاری شد. خداوندا ز تو سپاسگذارم که توان پایداری به من دادی. هر آنچه مصلهت تو باشد همان است هر آنچه که تو خواهی هر آنچه که تو حکم کنی سر از تعظیم فرود می آورم اما خدایا ز تو حقیرانه ز تو ملتمسانه میخواهم که هر غمی که برایم برگذیدی مثل همیشه توان مقابله با آن را ز من دریغ نکن چرا که چشمه لطفت بر قلبم جاری نباشد قلبم مردابی خزان زده بیش نیست.
خدایا در واپسین لحظات زندگیم تنهایم نگذار همچنان که همیشه اینگونه بوده. خداوندا دوباره امشب با چشمان خیس با تو سخن دل میگویم . خدایا تو خود عالمی بر همه چیز پس دلم را اینبار هم دریاب. خدایا حس میکنم زیر بار این امتحان زیر بار این غم توانم سست شده میدانم این سستی سستی ایمان من است که توانم سست شده از تو میخواهم دستم بگیری که گر دست تو نباشد نمیمانم به یک قرار.
و در آخر یکی از شعرای خودمو مینویسم.


 باید سفری بی پایان  تا خدا کرد
باید از عمق وجود او را صدا کرد
باید که پرستید و ستایش کرد اورا
آن خالق بی همتای زمین آن اهورا
اوست که خالق این آسمان بی همتاست
اوست که خالق این جهان پهناور زیباست
تنها اوست که از دل بندگانش آگاه است
تنها اوست که برای بی پناهان پناه است
فقط خداست که از کرم میبخشد نه از منت
او با سخاوت میدهد حاجات را نه به ذلت
خدایا فقط تویی امید در اوج نا امیدی
فقط با یاد تو میگریزم من  از پلیدی
با زمزمه اسم تو من جان میگیرم
گر تو برانی من حقیر میمیرم
ای خالق آسمان زیبای بی انتها
ای جلوه گر نور در تاریکی جاده ها
این جهان زیبا این آسمان از آن توست
تو را باید در قلبها از عمق وجود جست
فقط از تو میطلبم تا تو به من عطا کنی
فقط از تو میخواهم که مرا از گناهانم مبرا کنی
مرا لحظه ای به خود وا مگذار
که گر دست تو نباشد نمیمانم به یک قرار...

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 18:11 |
رفتی و بی تو دلم پر درده
پاییز قلبم ساکت و سرده
دل که می گفتم محرمه با من
کاشکی می دیدی بی تو چه کرده
ای که به شبهام صبح سپیدی
بی تو کویری بی شامم من
ای که به رنجام رنگ امیدی
بی تو اسیری در دامم من
با تو به هر غم سنگ صبورم
بی تو شکسته تاج غرورم
با تو یه چشمه چشمهء روشن
بی تو یه جادم که سوت و کورم
چشمهء اشکم بی تو سرابه
خونهء عشقم بی تو خراب
شادیا بی تو مثل حبابه
سایهء آهه نقش بر آب

رفتی و بی تو دلم پر درده
پاییز قلبم ساکت و سرده
دل که می گفتم محرمه با من
کاشکی می دیدی بی تو چه کرده
............

بی تو چه کرده
 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 16:58 |
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ به تو میگویم هر كجا كه هستي ، هر كجا خودت را يافتي ، از هر آنچه كه داري لذت ببر ، به تمامي لذت ببر . بر غم من مشین و نگران روزگار من مباش. روزگار من به شاد کامی تو شاد است و به غمگینیت سیه پوش. اما نمیدانم به کدامین گناه اسیر گشته ام که چنین مجازات سختی در پی خویش دارم میدانم سوختن کار من است ولی دیگرتوان ساختن ندارم در زندگی درپی شناخت احساسی بودم که بعضی ها از آن دم می زدند می خواستم بدانم کدامین محرک آدم ها را به دنبال هم می کشد و آخر هم برای هم می کُشد؟ ! کدامین احساس خِرد را از سر آدمی به در می کند و طرح خوشایند دیگری را جای آن می نشاند ! این که چگونه یک جاذبه اشک ها را از سد بغض فراری می دهد آن ها را نماد همدرد ی با دلی آشنا می کند!!!

از خود زیر لب زمزمه کنان میپرسم تا کنون از زندگی چه خواستم و زندگی چه کرده با من آیا زندگی بهار آرزوهایم بوده یا خزان حسرت؟ آیا با هر که وفادار بودم او نیز با من چنین بود؟ آیا آن که من با او یار بودم او هم جز من فکر یار دگری در سر داشت؟و فریاد میزنم زندگی چیست خدایا بگو به من زندگی چیست جوابی جز این نمیابم.

زندگي چيست، خون دل خوردن
زير ديوار آرزو مردن
زير ديوار آرزو مردن
رسم دورنگي آيين ما نيست
يك رنگ باشد روز و شب من
يك رنگ باشد روز و شب من
گذشت آن كه تو سالار دلبران بودي
خداي عشق من و يار ديگران بودي
گذشت آن كه ز درگاه خويش مي ناليد
مرا به تلخي و شيرين ديگران بودي
 

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم
گفتم غم تو دارم
      گفتا غم سر آید
            گفتم ماه من شو
                   گفتا اگر بر آید
                گفتم ز مهر ورزان
         رسم وفا بیاموز
    گفتا ز خوب رویان
این کار کمتر آید
! و در آخرین سطر آخرین کلماتو مینویسم.

درجوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد درقفس ماندم ولی صیادآزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد آرزوی مرگ کردم؛مرگ هم یادم نکرد .

زندگی یعنی...

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 15:28 |
هر چی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من
منم و حسرت با تو ما شدن توییی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاس مگه نه ؟ اول دو راهی آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دلتو شکسته بودن همه ی قصه همین بود
می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
اما بیدارم و بی تو مثل تو تنهای تنها
هر چی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من

مال تو

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 16:27 |

(((اینو مینویسم فقط به خاطره یک نفر به عشق اون. امیدوارم خودش این مطلبو ببینه و بفهمه چقدر برام عزیزه.)))

تو آسمون زندگيم ستاره بوده بی شمار
اما شبای بی کسی يکی نمونده موندگار
يکی نمونده از هزار
ستاره های گمشده هر شب من هزار هزار
اما هميشگی تويی ستاره ی دنباله دار
يکی نمونده از هزار

ای آخرين ، تنهاترين آواره ی عاشق
هر شب عمرم همراه با من ستاره ی عاشق

ای تو آشنای ناشناسم
ای مرهم دست تو لباسم
ديوار شبم شکسته از تو
از ظلمت شب نمی هراسم
انگار که زاده شده با من
عشقی که من از تو می شناسم

ای آخرين ، تنهاترين آواره ی عاشق
هر شب عمرم همراه با من ستاره ی عاشق

تو بودی و هستی هنوز سهم من از اين روزگار
با شب من فقط تويی ستاره ی دنباله دار
با شب من فقط تويی
........

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 15:50 |
من هنوز خواب می بينم كه دوره دوره ی وفاست
كه اعتبار عشق به جاست دنيا به كام آدماست
من هنوزم خواب می بينم
من هنوز خواب می بينم كه اين خودش غنيمته
برای ديگرون يه خواب برای من حقيقته
من هنوزم خواب می بينم
سوته دلان يكی يكی تموم شدن
سوته دلی نمونده غير از خود من
كسی كه عشق و غم و فرياد بزنه
حقيقت آدمو فرياد بزنه
هنوز تو قصه های من رنگ و ريا جا نداره
دروغ نمی گن آدما دشمنی معنا نداره
هنوز تو قصه های من هيچ كسی تنها نمیشه
كسی به جرم عاشقی خسته وتنها نمی شه
هنوز تو ی دنيای من هر آدمی يه عالمه
گل و نمی فروشن به هم گل مثل قلب آدمه

سوته دلان يكی يكی تموم شدن
سوته دلی نمونده غير از خود من
كسی كه عشق و غم و فرياد بزنه
حقيقت آدمو فرياد بزنه
+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 16:22 |
همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش
همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
در آوار همه آینه هاتکرار من باش
همین امشب کلید قفل این زندون تن باش
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان
ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو
تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر میوه ای
پر سایه ای افتاده تر شو
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان
امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره
امشب همین ترانه هم نفس نفس دوستت داره
صدا صدا صدای من به وصعت یکی شدن
بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن بیا به جنگ تن به تن عطر تو
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 16:2 |
کاش لحظه هاي رفتن نمي باريد اشک چشمام
هق هق دلتنگي يامو مي شکستم توي رگهام
دل پر تحملم از گريه ي من گله داره
چهره ي سرخ غرورم از شکستم شرمساره
باغ پيوند من و تو پره از عطر اقاقي
فصل آشنايي ما سبز خواهد ماند باقي
همه ي آنچه که دارم پيشکش سادگي تو
سوگلي ترانه هايم هديه ي يه رنگي تو
فکر من مباش مسافر به سپيده ها بيندش
چشم فردا ها به راهه راه سختي مانده در پيش
اي تولد دوباره فصل آغاز من و توست
اي رها از رخوت تن وقت پر کشيدن توست

بی تو...

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 16:11 |
ستاره های سربی فانوسک های خاموش
من و هجوم گریه از یاد تو فراموش
تو بال و پر گرفتی به چیدن ستاره
دادی منو به خاک این غربت دوباره
دقیقه های بی تو پرنده های خسته ن
آیینه های خالی دروازه های بسته ن
اگه نرفته بودی جاده پر از ترانه
کوچه پر از غزل بود به سوی تو روانه
اگه نرفته بودی گریه منو نمیبرد
پرنده پر نمیسوخت آینه چین نمیخورد
اگه نرفته بودی و اگه نرفته بودی
شبانه های بی تو یعنی حضور گریه
با من نبودن تو یعنی وفور گریه
از تو به آینه گفتم از تو به شب رسیدم
نوشتمت رو گلبرگ تو رو نفس کشیدم
از رفتن تو گفتم ستاره دربدر شد
شبنم به گریه افتاد  پروانه شعله ور شد
اگه نرفته بودی جاده پر از ترانه
کوچه پر از غزل بود به سوی تو روانه

ستاره های سربی
فانوسک های خاموش
من و هجوم گریه
از یاد تو فراموش...
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 16:7 |
عزیز بومی ای هم قبیله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو این ولایت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی

تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم دیار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود

کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای عاشق
که پر کشیدی بی پروا
به جستجوی شقایق

کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم
خورشید و بیرون بیاریم

هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز اما تا امروز

خدا به همراه ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی رو به غروبه
رو به سحر نیست شب زده برگرد
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 14:2 |
قلب تو قلب پرنده پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن ای پرنده پر بگیر
اون ور جنگل تن سبز پشت دشت سر به دامن
اون ور روزای تاریک پشت اين شبای روشن
برای باور بودن جایی باید باشه شاید
برای لمس تن عشق کسی باید باشه باید
که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات واسه سادگیت بمیره
حرف تنهایی قدیمی اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه که همراه جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید کسی که دستاش قفس نیست
قلب تو قلب پرنده پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن ای پرنده پر بگیر
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 13:50 |
دوباره رفتیو موندم با یه قاب عکس خالی
خودتو مثل همیشه باز بزن به بی خیالی
من تو فکر با تو موندن تو همش به فکر رفتن
بی تو تعریفی نداره روزای تنهایی من
حتی ساعت رو دیوار داره خوابتو می بینه
تو که نیستی حال و روز منو این خونه همینه
کوچه ی خاطره ها رو پرسه میزنم دوباره
پسر شب و صدا کن دختر ماه و ستاره
پا گذاشتی روی قلبم رو تموم آرزوهام
اما با این همه غصه من هنوزم تو رو میخوام
هنوزم وقتی که عطرت توی این خونه می پیچه
باورم میشه که بی تو تموم زندگی هیچه
خواستن تو یه دلیل برای نفس کشیدن
دست رو دست نذار عزیزم بیا تا تنهایی من
+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:46 |

گفتمش عشقت به دل افسون شده ... دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده ... عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ... طعم بوسه از سرم برو عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود ... بهره كس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود ... همچون عشق من هیچ گل زیبا نبود

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 16:49 |
باورم نميشه دستات
توي دست من نباشن
رو در و ديوار خونه
گرد تنهايي بپاشه
تو هموني كه مي گفتي تو دنيا
هيچ كي مثل من پيدا نميشه
تو هموني كه مي گفتي قلبم
مال تو باشه واسه هميشه

باورم نميشه چشمات
بره مال ديگرون شه
با غريبه اشناشه
با غريبه مهربون شه
تو هموني كه مي گفتي تو دنيا
هيچ كي مثل من پيدا نمي شه
تو هموني كه مي گفتي قلبم
مال تو باشه واسه هميشه
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 16:0 |
منو تهدید میکنی
که یه روز از پیشم میری
تا من میام حرف بزنم
اخماتو تو هم میکنی
منو تهدید میکنی
تو منو دوستم نداشتی
حتی قد نوک انگشت
اگه من یه روز نباشم
کی از عشقت میمیره
یه روزی میرم
اون روزه که گریه ت میگیره
گریه ت میگیره
برو با خیال راحت
اینجا قلبی نشکسته
دیگه برنگرد که اینجا
کسی منتظر نشسته
منتظر نشسته
تو منو دوستم نداشتی
حتی قد نوک انگشت
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 15:56 |
روبرو شب و سیاهی
بی کسی پشت سرم

نمی تونم که بمونم
باید از تو بگذرم

دارم از نفس میفتم
تو هجوم سایه ها

کاشکی بشکنه دوباره
بغض این گلایه ها

اون که میشکنه تو چشمای تو تصویر منه
گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:38 |