تبليغاتX

explorer blog

از این گریه چه میدونی؟نه دردمی نه درمونی

اي آدمي: شگفتا از تو که توکلت بر مردم است و توقعت از خدا!! شگفتا از تو که هر آنچه خواسته اي کرده اي با لفظ اگر خدا بخواهد! شگفتا از توکه شهوت خود را عشق مي نامي و عشق ديگران را شهوت! شگفتا از تو که گل خداشناسي ات تنها در بهار حاجاتت مي شکفد! شگفتا از تو که هر چيز را شناختي جز آن که بايد مي شناختي! شگفتا از تو که بر مردگان خاک مي پاشي ولي زندگان را از خاک نمي شويي! شگفتا از تو که ندانستي آزادي راستين آزادي از توجيهات است

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:14 |

 بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام دراز به درازاي آرزوهايي كه برايت داشتم و هنوز نمي دانم برق نگاه كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند ! اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند.... -+-+-+-+-+- شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم. تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم . پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم .

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:12 |
شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست...؟

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:17 |
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو
گاه مي‌انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي‌گويد

آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
..... و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
.................................... و تكان دادن سر....

چه كسي باور كرد
............... جنگل جان مرا
........................ آتش عشق تو خاكستر كرد؟

ميتواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را مي‌بخشي
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:9 |
ناله ز درد هجران واي از غم جدايي
فکر وداع بايد از روز آشنايي
با من بمان غریبه طاقت نمانده ديگر
باور نمي کنم من شد موسم جدايي
واي از شب فراق و اندوه بي تو ماندن
دل کندن از تو دلبر دارد چه ماجرايي
اي نازنين گل من گفتي بمانم اما
با ديدن تو گردد مرغ دلم هوايي
گر شام هجر و دوري هرگز سحر ندارد
ماه تو در شب دل دارد چه دلربايي

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:1 |

من غریبه دیروز آشنای امروز و فراموش شده فردایم

پس در آشنایی امروز برایت می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:5 |
هق هق تلخمو بشنو توی کوچه های خلوت این خود عشق عزیزم نه بهانه س نه یه عادت غصه هامو به تو گفتم اما چی ازت شنوفتم یه نفس همنفسم باش نذار از نفس بیفتم گریه هامو تو ندیدی هر جی گفتم تو نشنیدی من کدوم عهدو شکستم که از عشق من بریدی وقتی نیستی لحظه هامو با خیالت می گذرونم حتی تا آخر دنیا من برای تو می خونم وقتی نیستی حتی خورشید میشه مثل لحظه هات زد با توام آهای مسافر با همین ترانه برگرد
+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:43 |
من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا خواهی دید بابغضی کویری که غرق عصاره ی انتظار پشت دیوار غم هایم نشسته ام
+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:40 |
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين
از تندباد حادثه گفتي كه جان در برده ايم
اما چه جان در بردني ديريست كه در خود مرده ايم
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين
اينجا بجز درد و دروغ هم خانه اي با ما نبود
در غربت من مثل من هرگز كسي تنها نبود
عشق و شعور و اعتقاد كالاي بازار كساد
سوداگران در شكل دوست بر نارفيقان شرم باد
هجرت سرابي بود و بس خوابي كه تعبيري نداشت
هر كس كه روزي يار بود اينجا مرا تنها گذاشت
اينجا مرا تنها گذاشت
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين
من با تو گريه كرده ام در سوگ همراهان خويش
آنان كه عاشق مانده اند در خانه بر پيمان خويش
اي مثل من در خود اسير ليلاي من با من بمير
تنها به يمن مرگ ما اين قصه مي ماند به جا
هجرت سرابي بود و بس خوابي كه تعبيري نداشت
هر كس كه روزي يار بود اينجا مرا تنها گذاشت
اينجا مرا تنها گذاشت

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:28 |
رد خون یه رد خونه روی ایوون توی باغچه
غلاف خالی خنجر پای گلدون روی طاقچه
طرح زخم یه قناری توی کابوسی که مرده
حتی تیری که شکسته تو پر سیاه زاغچه
طرح زخم یه قناری توی کابوسی که مرده
حتی تیری که شکسته تو پر سیاه زاغچه
رد خون یه رد خونه روی ایوون توی باغچه
غلاف خالی خنجر پای گلدون روی طاقچه

میشه این حرفها رو خوندن خوندن و آتیش سوزوندن
همیشه مساله اینه بی تو موندن یا نموندن
این همه عور و ادا هست تو تنک مثل عروسک
وقتی مهمونه جنونه میشه عقل رو سر دووندن

طرح زخم یه قناری توی کابوسی که مرده
حتی تیری که شکسته تو پر سیاه زاغچه
رد خون یه رد خونه روی ایوون توی باغچه
غلاف خالی خنجر پای گلدون روی طاقچه
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:27 |

تو كه نيستي تا ببيني گريه هايه هر شبه من بي حضوره عاشقه تو چه عجيبه گريه كردن تو كه نيستی تا ببيني دله آسمون شكسته جاده تا صبح قيامت منو اين پاهاي خسته با عبوره هر ستاره روحه سبزه تو رو ديدم زيره قطره هايه بارون صداي پاتو شنيدم!!!!

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:24 |
چو مرغ شب خواندی و رفتی
دلم را لرزاندی و رفتی
شنیدی غوغای طوفان را
زخواندن وا ماندی و رفتی
به باغ قصه به دشت خواب
سایه ی ابری ست در دل مهتاب
مثل روح آزرده ی مرداب


دلم را لرزاندی و رفتی
چو مرغ شب خواندی و رفتی
تو اشک سرد زمستان را
چو باران افشاندی و رفتی
سیاه شب لاله افشان شد
کویر تشنه گلستان شد
تو می آیی ،آی تو می آیی، آی تو می آیی، وای تو می آیی

ز باغ قصه به دشت خاک
ز راه شیری پر مهتاب
تو می باری چون گل باران
به جان نیلوفر مرداب
سیاه شب لاله افشان شد
کویر تشنه گلستان شد
تو می آیی، وای تو می آیی ،آی تو می آیی، وای تو می آیی


+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:23 |

سرنوشت سه دفعه بهت دروغ ميگه؟! اولين بار وقتي به دنيات مياره... دومين بار وقتي عاشقت ميکنه سومين بار هم زندگي رو ازت ميگيره تا بفهمي همش خواب بود و بس :زندگي به 3چيز پايدار است: اميد، صبر و گذشت. کسي که هر يک از اينها را داشته باشد هرگز فرو نمي ريزد. از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما مي رسد نه آنچه آرزويش را داريم

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:18 |

فریاد من بی صداست صدای فریادم باش

دنیا فراموشم کرد تو همیشه به یادم باش

گر تو مرا ببری ز یاد دنیا را زدست دادم

فراموش نکن سار کهنه ام را نده مرا بر بادم

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:14 |

می دانم امشب نیز می گزرد میدانم این فریاد من هرگز از آه بالاتر نمی رود

از دست خودم از دست این صداقت بی انتها از دسته این سادگیم و از دست این فریاد نهفته در وجودم دلم امشب واقعا فریاد می خواهد نمی دانم چه بگویم نمی دانم بخندم یا گریه کنم واقعا نمی دانم جواب این تنهایی های من را چه کسی خواهد داد نمی دانم از همه مهمتر از دست این ندانستن هم خسته ام تا کی؟

تا کی این جاده ی بی انتهای غربت من ادامه دارد تا کجا باید با این پا های نا امید پیش بروم تا کجا؟

با کدامین همسفر هم درد با کدامین قلب هم تپش با کدامین صدای عشق

هر کس آمدو از دوست داشتن گفت اما کس ندانست که در قلب من چه آشوبی به پا دارد هیچ کس غربت نگاهم و فریاد قلبم و احساس درونم را نفهمید حتی آن که ادعا می کرد می ماند تا پای جان برایم می ماند نماند و رفت...

فرار همیشه انسان را نجات نمی دهد نمی دانی چه حسی دارم نمی دانی چه احساسی وجودم را مثل خوره می خورد کاش می فهمیدی

کاش مرا می فهمیدی

تو از خود میگویی از تنهایی خود وای اگر جای من بودی اگر جای من بودی

زمین و زمان خدایت را کفر میگفتی

من دیدم خیلی چیزها دیدم آنقدر دیده ام که بدانم من میان این انسانهای پر از درد تنها عضو کوچکی بیش نیستم من قطره ای هستم از دریای تنهایی

قطره ای که حتی نمی داند از ابر آمده یا از گونه های پر از غم دخترکی

راهی را پیش می گیرم که مرا از این غربت بی انتها در این شهر بی نهایت آشنا نجات دهد

راهی که مرا به تو برساند

هر چه فکر کردم نفهمیدم چه خواهد شد اما باز هم می گویم

قلب من دروغ نمی گوید

این بار هم دروغ نمی گوید؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:8 |

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!! ***

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:5 |
تو ستاره غریبی تو شکوه باور من
شب عاشقیست یارا بنشین برابر من
تو چه کرده ای که با تو شده عشق تار و پودم
تو چه کرده ای که عمریست پی تو در سجودم

تو چه کرده ای که عمری ز پیت دویده ام من
به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من
چه شکسته ایستادی، چه شکسته تر پریدی
به طواف عاشقانه حرم خدا رسیدی، حرم خدا رسیدی

تو چه کرده ای که عمری ز پیت دویده ام من
به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من
چه شکسته ایستادی، چه شکسته تر پریدی
به طواف عاشقانه حرم خدا رسیدی، حرم خدا رسیدی
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:56 |
بزن آن پرده اگر چند تر سیم از این ساز گسسته
بزن این زخم اگر چند در این کاسه تنبور نماندست صدایی
بزن این زخمه بر ان سنگ بر آن چوب
بر ان عشق که شاید بردم راه بجایی
پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن
لانه جغد نگر کاسه آن بر بط سعدی ز خموشی
نغمه سر کن که جهان تشنه آواز تو بینم
چشمم آن روز مبیناد که خاموش در این ساز تو بینم
نغمه تست بزن آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده بر افتد من و تو نیز نمانیم
اگر چند بمانیم و بگوئیم همانیم
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:55 |