تبليغاتX

explorer blog

از این گریه چه میدونی؟نه دردمی نه درمونی
خداوندا تو این زمونه تنهایی تو این گرداب گناه تو این خلوت فریاد و سکوت غم همیشه با زمزمه اسم تو توان پایداری میابم همیشه با نام تو آرامش همچو شاخه ای از دریا که به برکه میریزد به قلبم جاری شد. خداوندا ز تو سپاسگذارم که توان پایداری به من دادی. هر آنچه مصلهت تو باشد همان است هر آنچه که تو خواهی هر آنچه که تو حکم کنی سر از تعظیم فرود می آورم اما خدایا ز تو حقیرانه ز تو ملتمسانه میخواهم که هر غمی که برایم برگذیدی مثل همیشه توان مقابله با آن را ز من دریغ نکن چرا که چشمه لطفت بر قلبم جاری نباشد قلبم مردابی خزان زده بیش نیست.
خدایا در واپسین لحظات زندگیم تنهایم نگذار همچنان که همیشه اینگونه بوده. خداوندا دوباره امشب با چشمان خیس با تو سخن دل میگویم . خدایا تو خود عالمی بر همه چیز پس دلم را اینبار هم دریاب. خدایا حس میکنم زیر بار این امتحان زیر بار این غم توانم سست شده میدانم این سستی سستی ایمان من است که توانم سست شده از تو میخواهم دستم بگیری که گر دست تو نباشد نمیمانم به یک قرار.
و در آخر یکی از شعرای خودمو مینویسم.


 باید سفری بی پایان  تا خدا کرد
باید از عمق وجود او را صدا کرد
باید که پرستید و ستایش کرد اورا
آن خالق بی همتای زمین آن اهورا
اوست که خالق این آسمان بی همتاست
اوست که خالق این جهان پهناور زیباست
تنها اوست که از دل بندگانش آگاه است
تنها اوست که برای بی پناهان پناه است
فقط خداست که از کرم میبخشد نه از منت
او با سخاوت میدهد حاجات را نه به ذلت
خدایا فقط تویی امید در اوج نا امیدی
فقط با یاد تو میگریزم من  از پلیدی
با زمزمه اسم تو من جان میگیرم
گر تو برانی من حقیر میمیرم
ای خالق آسمان زیبای بی انتها
ای جلوه گر نور در تاریکی جاده ها
این جهان زیبا این آسمان از آن توست
تو را باید در قلبها از عمق وجود جست
فقط از تو میطلبم تا تو به من عطا کنی
فقط از تو میخواهم که مرا از گناهانم مبرا کنی
مرا لحظه ای به خود وا مگذار
که گر دست تو نباشد نمیمانم به یک قرار...

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 18:11 |
رفتی و بی تو دلم پر درده
پاییز قلبم ساکت و سرده
دل که می گفتم محرمه با من
کاشکی می دیدی بی تو چه کرده
ای که به شبهام صبح سپیدی
بی تو کویری بی شامم من
ای که به رنجام رنگ امیدی
بی تو اسیری در دامم من
با تو به هر غم سنگ صبورم
بی تو شکسته تاج غرورم
با تو یه چشمه چشمهء روشن
بی تو یه جادم که سوت و کورم
چشمهء اشکم بی تو سرابه
خونهء عشقم بی تو خراب
شادیا بی تو مثل حبابه
سایهء آهه نقش بر آب

رفتی و بی تو دلم پر درده
پاییز قلبم ساکت و سرده
دل که می گفتم محرمه با من
کاشکی می دیدی بی تو چه کرده
............

بی تو چه کرده
 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 16:58 |
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ به تو میگویم هر كجا كه هستي ، هر كجا خودت را يافتي ، از هر آنچه كه داري لذت ببر ، به تمامي لذت ببر . بر غم من مشین و نگران روزگار من مباش. روزگار من به شاد کامی تو شاد است و به غمگینیت سیه پوش. اما نمیدانم به کدامین گناه اسیر گشته ام که چنین مجازات سختی در پی خویش دارم میدانم سوختن کار من است ولی دیگرتوان ساختن ندارم در زندگی درپی شناخت احساسی بودم که بعضی ها از آن دم می زدند می خواستم بدانم کدامین محرک آدم ها را به دنبال هم می کشد و آخر هم برای هم می کُشد؟ ! کدامین احساس خِرد را از سر آدمی به در می کند و طرح خوشایند دیگری را جای آن می نشاند ! این که چگونه یک جاذبه اشک ها را از سد بغض فراری می دهد آن ها را نماد همدرد ی با دلی آشنا می کند!!!

از خود زیر لب زمزمه کنان میپرسم تا کنون از زندگی چه خواستم و زندگی چه کرده با من آیا زندگی بهار آرزوهایم بوده یا خزان حسرت؟ آیا با هر که وفادار بودم او نیز با من چنین بود؟ آیا آن که من با او یار بودم او هم جز من فکر یار دگری در سر داشت؟و فریاد میزنم زندگی چیست خدایا بگو به من زندگی چیست جوابی جز این نمیابم.

زندگي چيست، خون دل خوردن
زير ديوار آرزو مردن
زير ديوار آرزو مردن
رسم دورنگي آيين ما نيست
يك رنگ باشد روز و شب من
يك رنگ باشد روز و شب من
گذشت آن كه تو سالار دلبران بودي
خداي عشق من و يار ديگران بودي
گذشت آن كه ز درگاه خويش مي ناليد
مرا به تلخي و شيرين ديگران بودي
 

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم
گفتم غم تو دارم
      گفتا غم سر آید
            گفتم ماه من شو
                   گفتا اگر بر آید
                گفتم ز مهر ورزان
         رسم وفا بیاموز
    گفتا ز خوب رویان
این کار کمتر آید
! و در آخرین سطر آخرین کلماتو مینویسم.

درجوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد درقفس ماندم ولی صیادآزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد آرزوی مرگ کردم؛مرگ هم یادم نکرد .

زندگی یعنی...

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 15:28 |
هر چی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من
منم و حسرت با تو ما شدن توییی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاس مگه نه ؟ اول دو راهی آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دلتو شکسته بودن همه ی قصه همین بود
می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
اما بیدارم و بی تو مثل تو تنهای تنها
هر چی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من

مال تو

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 16:27 |

(((اینو مینویسم فقط به خاطره یک نفر به عشق اون. امیدوارم خودش این مطلبو ببینه و بفهمه چقدر برام عزیزه.)))

تو آسمون زندگيم ستاره بوده بی شمار
اما شبای بی کسی يکی نمونده موندگار
يکی نمونده از هزار
ستاره های گمشده هر شب من هزار هزار
اما هميشگی تويی ستاره ی دنباله دار
يکی نمونده از هزار

ای آخرين ، تنهاترين آواره ی عاشق
هر شب عمرم همراه با من ستاره ی عاشق

ای تو آشنای ناشناسم
ای مرهم دست تو لباسم
ديوار شبم شکسته از تو
از ظلمت شب نمی هراسم
انگار که زاده شده با من
عشقی که من از تو می شناسم

ای آخرين ، تنهاترين آواره ی عاشق
هر شب عمرم همراه با من ستاره ی عاشق

تو بودی و هستی هنوز سهم من از اين روزگار
با شب من فقط تويی ستاره ی دنباله دار
با شب من فقط تويی
........

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 15:50 |