تبليغاتX

explorer blog

از این گریه چه میدونی؟نه دردمی نه درمونی

اینم یکی دیگه از دکلمه و شعرای خودم. شمع باشید نه شعله اینو واسه کسی مینویسم که منو به دست تباهی سپرد.

و این است بازی شعله و سوختن شمع .چه شگفت انگیز شعله میخیزدو شمع میسوزد چه زیبا شعله جشن را گرما و روشنایی میبخشد.شمع میداند که میمیرد خودش را میمیراند تا شعله شعله ور شودتا شعله به زیبایی رسد تا شعله به اوج رسد شمع میسوزد تا شعله حضورش را در جشن  به اثبات رساند. رقص شعله ها و شادیش به قیمت تباهی شمع و به فنا رفتنش تمام میشود. شمع میسوزد و ز شادی شعله شادمانست گلایه نمیکند و آرام میسوزد. میبینم لبخندی که با آتش بر لبان شمعها پیوند میزنند. اما چه کس خواهد دید این سوختن شمع را؟ شادیه شعله ها و تباهی شمع را؟ چه کس گفت شمعی سوخت تا جشن به پا باشد؟ چه کس فهمید لبخند دروغین شمع را؟ همه ز شعله سپاسگذاری میکنند و گویی شمعی نبوده همه شعله را زیبا وصف میکنند. میبینم که شعله تمسخر کنان با لبخندی لبریزاز زهر روی به شمع میگوید ببین این منم که روشنایی میبخشم تو فقط خموشی این منم که زیبایی میبخشم و تو ساکت و گریانی این منم که حرارتم جشن را گرم کرده اما تو سردی. سکوت شمع نشان از آن نیست که شمع جوابی برای زخم حرف شعله نداشته باشد او خواست که با سکوتش شادی شعله به تلخی نگراید.
این شمع است که آرام آخرین بازمانده بدنش را در اختیار شعله میگذارد تا شادیه شعله بر هم نخورد تا شعله جان بیشتری بگیرد.
زمزمه شمع را چه کس میشنید که آرام زیر لب با بغض میگوید شعله شادیه تو روشنایی تو زیبایی تو از من است اگر من نباشم تو هم نیستی اما این حرفها زیر لب زمزمه میشود هیچکس نمیشنید و آرام شمع میسوزد با سکوت، و از هم گسسته میشود...

شعله سوزان به شمع گفت
من نباشم تو کجا زیبایی؟
در دلش خنده کنان شمع گفت
شعله زیبا تو خود از مایی


و اینک این منم در جشن شمعها و بازی شعله ها . منم آن شمع سو.زانی که به تو زیبایی و گرما بخشید ودر مقابل تمسخرت سکوت میکند و به شادیه تو شاد است وخود میسوزد و تویی آن شعله که با زهر کلام مرا به تباهی خواهد کشید.

امشب باز بغض همیشگی گلویم را میفشارد
امشب  دلم  دوباره رو به گریه ره میسپارد
هجوم خاطرات بر من براین پیکرزهرمینشاند
بغض گلویه شکسته ام مرا تا مرز مردن میرساند
فکر با تو بودن وحال اینگونه بی تو تنهایی
نمیگذارد برسانم امروز تاریکم را به فردای روشنایی
بند بندم لبریز از تو بود و حال بی تو از هم گسستم
گریزی نیست از این تنهایی این منم که در خود شکستم
تو خوش باش  باهر که هر جا بی من نشستی
زندگی به کامت شاد باد هر جا بی من که هستی
من بازیچه ای ناچیز بیش  در دستان تو نبودم
زد چشمانت قصه ای تلخ ذره ذره بر تار و پودم
ز تو سپاسگذارم که زندگیم را برای لحظاتی شاد کردی
زندگیم رو به سامانی بود امابه یک شب بر باد کردی
فقط بگو با خاطراتت چگونه بی تو شب گریه سر کنم
شب تاریک و تنهایم را چگونه بی تو سحر کنم
بگذر زمن تو هم بگذر همانگونه که دنیا گذشت
خاطرات زپیش چشمانم رفت و یه لحظه بر نگشت
شاید باز ز سوی خدا آزموده شد تن خاکی بی گناهم
همدمی نمیبینم خدایا تو باش مثل همیشه تکیه گاهم

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 0:41 |