تبليغاتX

explorer blog

از این گریه چه میدونی؟نه دردمی نه درمونی

شب آخر است دل دلا چه داری که به زبان آوری 

                                   چه داری که گویی از آن خاطرات یاد آوری؟


سلام میکنم  به همه دوستان وتشکر فراوان میکنم از عزیزانی که تو این مدتی که وبلاگ نویسی میکردم همراهیم میکردن و یه لحظه تنهام نزاشتن.این نوشته ها تا دو ماه دیگه  آخرین نوشته های من خواهند بود چون دیگه نیستم که بخوام ادامه بدم و باید برم خدمت سربازی. البته بعد دو ماه فکر میکنم دسترسی به اینترنت داشته باشم و دوباره آپ کنم خیلی ناراحتم از اینکه هر چی غم و غصه هست با خدمت من شروع میشه ناراحت کننده تر از همه اینکه خاله مهربونم خاله ای که شبهای تنهاییم شبهای غصه شبهایی که واقعا غمگین بودم آرومم کرد و به جرات میتونم بگم ایشون بود که منو زنده نگه داشت داره از مشهد میره تهران واقعا ناراحت کننده ترین خبری که میشد به من داد همین بود . این اشعارو عاشقونه تقدیم میکنم به این عزیز که واقعا برام زحمت کشید ایشونو من قلبن دوستشون دارم  و واسه دوباره دیدنش لحظه لحظه بی تابی میکنم. درسته خیلی چیزامو از دست دادم ولی خیلی چیزای با  ارزش تری به دست آوردم بیشتر از این ادامه نمیدم چون گریه امونم نمیده.

بی تو بسر نمیشود
بی همگان به سر شود  بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم  جای دگر نمیشود
بی تو برای شاعری  واژه خبر نمیشود
بغض دوباره دیدنت  از تو به در نمیشود
فکر رسیدن به تو  فکر رسیدن به من
از تو به خود رسیده ام  این که سفر نمیشود
بی همگان به سر شود  بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم  جای دگر نمیشود
دلم اگر به دست تو  به نیزه ای نشان شود
برای زخم نیزه ات  سینه سپر نمیشود
صبوری و تحملم  همیشه پشت شیشه ها
پنجره جز به بغض تو  ابری و تر نمیشود
بی همگان به سر شود  بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم  جای دگر نمیشود
صبور خوب خانگی  شریک زجه های من
خنده خسته بودنم  زنگ خطر نمیشود
حادثه یکی شدن  حادثه ای تازه نبود
مرد تو جز تو از کسی زیر و زبر نمیشود
به فکر سر سپردنم  به اعتماد شانه ات
گریه بخشایش من که بی ثمر نمیشود
همیشگی ترین من  لاله نازنین من
بیا که جز به رنگ تو دگر سحر نمیشود
بی همگان به سر شود  بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم  جای دگر نمیشو



از خواهر عزیز ساناز عزیزم که واقعا منو یاری کرد و با مهربونیاش واسه من یه خواهر به یاد موندنی شد  کمال تشکر و از ایشون دارم واسه این عزیزم آرزوی موفقیت میکنم و همینجا میگم که این آبجی عزیزمو خیلی دوستش دارم.



این آخرین اشعارو برای دل خودم خاله عزیزم

هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم
خدا خدا خدایا اگر به کام من جهان نگردانی جهان بسوزانم
اگرخدا خدایا مرا بگریانی من آسمانت را زغم بگریانم
منم که در دل ز نام و رادی فسانه ها دارم منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بعد عشقی هرگز نمی بندم
دنیا فروغ آرزوها که رنج جستجو رو پایان تویی
تو بیا که بی تو آه سردم که بی تو موج دردم درمان تویی
منم که در دل ز نا مرادی فسانه ها دارم منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم

به خاطر او...

گوشه ای نشسته گیتار میزند
مردی که سر نوشت مرا جار میزند
گاهی درآن فضای پراز التهاب و دود
گلبوسه ای عمیق به سیگار میزند
دستان پینه بسته اش انگار خسته اند
اما فقط به خاطر او تار میزند
هر وقت فکر میکند آخر چرا سکوت
محکم سری به سینه دیوار میزند
پایان کار او غزلی ناتمام و بعد
خود را به پای قافیه ها دار میزند!


تک تکتونو دوست دارم و واستون آرزوی موفقیت میکنم

 مینویسم برای آخرین بار
                               با اشک حسرت                                    خدا نگهدار...

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت 9:58 |