تبليغاتX

explorer blog

از این گریه چه میدونی؟نه دردمی نه درمونی
اینم یکی دیگه از دکلمه و شعرای خودم تقدیم به...

کاش سکوتم امشب مرا به آرامش می رساند کاش لحظه ها  سخت و عزاب آور نمیگذشت چقدر سخت است بی صدا فریاد زدن در سکوتی مبهم. در خلوت و سردی تنم دستانی را حس میکنم گویی که در تنم جاریست  کاش میتوانستم لمسش کنم کاش میتوانسم در آغوشش بگیرم اما نمیتوانم میدانم آرامش برایم رویاست اما به این رویا دل خوش میکنم. تنم مثل درختیست هر که آمد خطی کشید بر تنم و رفت اما یکی آمد با خنجرش قلبی کشید و رفت میسوزد تنم از زخمش اما دیوانه وار میپرستم این زخم را.

ما همه در خوابیم بزرگ و رویایی
یکی همیشه خندان است یکی تنهایی
آنکس در غم بود طلب میکرد بیداری
مثل قاب پنجره در کنج دیواری
آنکه لبخند زد دلی سرخوش داشت
همه چیز را شادی همه را خنده میپنداشت
یکی خواب را زیبا و شیرین میدید
دیگری که غمگین بود گل حسرت میچید
یکی خواب برایش کابوسی ترسان بود
همیشه میترسید همیشه لرزان بود
یکی ز برق این رویا چشمانش کور بود
در فکر بردن ، دل ز خدایش دور بود
یکی به فکر ماندن در این رویا بود
بازیچه لبهایش خدا خدا خدایا بود
یکی در فکر فرار همه روزه سر میکرد
جامه ای بر تن داشت با گریه تر میکرد
آنکه لبخند میزد نقاب بر صورت داشت
زیر نقاب تزویرش گلهای حسرت میکاشت
ما کی شویم بیدار از خواب و ازاین رویا
هر یک به نحوی غمگین هر که یه جور تنها

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 5:59 |