تبليغاتX

explorer blog

از این گریه چه میدونی؟نه دردمی نه درمونی - قلم
نمیدونم اینم یه درد و دله یا حقیقت ولی وقتی بیشتر به زندگی نگاه میکنم میبینم هم دردو دل هم حقیقت.وقتی نگام یه زندگی و فراز و نشیباش خیره میشه اینو از ته دلم فریاد میزنم کاش حداقل لحظه شکستن بی صدا بود کاش حداقل گریه اشکی نداشت تا وقتی میشکنی وقتی گریه میکنی کسی متوجه نشه و خلوت تنهاییتو به هم نزنه و تو به خاطر اینکه کسی متوجه نشه مجبور نشی درداتو اشکاتو پشت یه دروغ پنهون کنی و عشقتو عشقی که به بزرگیه یه کوهه انکار کنی. ولی افسوس که گریه لبریز اشک شکستن اونقدر پر سرو صداست که تا عرش خدا صداش میره. میدونم سخته میدونم ولی جز سوختن و ساختن کاری ازت برنمیاد .وقتی دردو دلت رو رو یه تیکه کاغذ مچاله شده بیان میکنی و از دردات واسه خودت میگی تا فقط خودت واسه خودت اشک بریزی میدونم دل قلمی که مینویسه به درد میاد آخه درد عشق درد کمی نیست شاید به زبون گفتنش آسون باشه ولی به دوش کشیدن این بار سخت تر از به دوش کشیدن دنیاست. قلمی که کارش نوشتن به این جملات وقتی میرسه وقتی از زبون تو مینویسه ((خدایا خدایا کجایی پس چرا نمیبینی منو)) قلم بغض میکنه قلمی که دلش از چوب سخته قلمی که درد رو حس نمیکنه از درد عشق میشکنه پس به دل اون عاشق چی میگذره. خدایا کی جواب این دلای شکسته رو میده کی خدایا کی؟

اینم یکی دیگه از شعرای خودم امیدوارم آسمون دل هیچکس ابری نشه. 

هر که با ما یار بود عاقبت مارا از هم گسست
نقش غم  برچهره  زد و به خاطرات پیوست
بی وفا بود و وفا نداشت هر که با ما یار بود
قامتم شکست یاری که به تزویر غمخوار بود
دل سوخت و اشک ریخت هر که روزگارم را بدید
بر قلم زد صد نقش، نقش تباهی ها کشید
نقشی ز داغ و تیره از سودای غم
وقتی کشید بغض غم کرد حتی قلم
دل بی جان قلم از غم شکافت
جز به رنگ غم بر صفحه حتی نیافت
قلم از من از روزگارم حکایت میکند
بر هر سطر که مینویسد در دل شکایت میکند
قلم مینویسد گذشته را چه بد چه خوب چه زشت
حکایت غم نیست برگه ای نا چیز از این سرشت
پرسیدم ز او بر زمین هستیم از غم چه کشت
بغضش شکست آرام گریست و چنین نوشت
خاطرات تلخ زد بر روزگارم هر که با ما بود
گلایه ز هیچکس نیست این رسم دنیا بود

 

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 17:34 |