تبليغاتX

explorer blog

از این گریه چه میدونی؟نه دردمی نه درمونی - تو دوباره آمدی

اینم یکی دیگه از شعرای خودم

تو دوباره آمدی

تودوباره آمدی تا در خلوت تنهایی من
سهمی از سکوت و آرامش شب ببری
تو دوباره آمدی در فکر اینکه  بتوانی
دل شکسته ام را دوباره ارزان بخری
دوباره آمدی تا شکستن من در خودم
مثل  لحظه های تاریکم  تکرار شود
آمدی تا زخم های کم اما کهنه وعمیق
دوباره جان بگیرد وبرتنم بسیار شود
آمدی تا در سرگرمی  تو دوباره باز
من آن شهزاده  تاریکی  وغم  شوم
تا بشکنم و آرام آرام بر خاک نشینم
تا هک شود قصه غم برقلب و پیکرم
آمدی تا شب گریه ها دوباره زنده شوند
بدان که زنده شد اشک چشمانم جاریست
چشمان تو را برای یک عمر طلب کردم
دست از طلب گشودم که مرا غم کافیست
تو آمدی تا  دوباره  باز بگیری از من
آرامشی که بسیارسخت به دست آوردم
به خداقسم زغمم دل سخت سنگ گریست
بی وفای سنگدل مگر با تو چه کردم
اما به تو میگویم که سهم من تنها ز تو
شبهای تاریکی که آکنده از بی قراریست
من ز تو چیزی طلب نخواهم کرد اما
همین زخمهایت برایم حکم یادگاریست
من زتو بی خبر بودم وباورت داشتم اما
تو زخود با خبربودی اینگونه بی قراری
نمیدانم چرابامن چنین کردی که گرفتارم
چرا به دلم  تلنگر زدی که دوستم داری
راه منو تو از روز اول ز هم جدا بود
تو دوباره آمدی من  ندارم آرام و قرار
به خود خدا قسم کمرم طاقت شکستن ندارد
به دست فراموشی میسپارمت و خدانگهدار
+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 6:41 |